انشاء در مورد عید نوروز

انشاء در مورد عید نوروز

عید نوروز جشن بزرگ ایرانیان است. تمام قوم‌های ایرانی در میان اهالی شهر و روستا و عشایر با هر طبقه اجتماعی عید نوروز را برگزار می‌کنند.

ایرانی‌ها نوروز را بخاطر آغاز سال و آغاز گردش طبیعت جشن می‌گیرند و معتقدند که سالی دیگر گذشته و باید کهنگی‌ها را به سال کهنه واگذار کرد.

انشا جدید در مورد عید نوروز 99 :: اسم نوشته مجله سرگرمی و تفریحی

انشا شماره 1

جشن نوروز سپاس آغاز سالی نو است.
به اعتقاد ایرانیان باستان نوروز اول روز از زمانه و آغاز حیات است.
اندیشه ایرانی نوروز را آغاز زندگی می‌داند و شروع هر پدیده مهمی را به این روز منسوب می‌دارد.
ایرانیان هر آغازی را جشن می‌گیرند و نوروز بزرگ‌ترین آغاز و بزرگ ترین‌جشن، با اصیل‌ترین سنت‌ها و مراسم جاودانه است.
از یکی دو ماه به عید نوروز مانده مردم به بازار می‌روند و لباس عید می‌خرند.
در گذشته مردم پارچه‌هایی به رنگ روشن را خریداری می‌کردند و در روزی خوش یمن لباس می‌دوختند.
پختن نان شیرین از جمله کار‌هایی بود که حتماً باید قبل از عید نوروز و برای عید انجام می‌گرفت.
قبل از عید نوروز کار‌هایی برای پیشواز انجام می‌شد.
مثلاً سبز کردن گندم پانزده روز مانده به عید نوروز در خانه‌ها صورت می‌گیرد.
یکی دو هفته پیش از عید نوروز خانه تکاتی یا رفت و روب انجام می‌گیرد و اثاثیه را جابه جا می‌کنند و گردگیری می‌کنند و دوباره آن‌ها را می‌چینند که این کار شگون دارد.
در مرحله بعد پهن کردن سفره هفت‌سین است.
ایرانیان برای تحویل سال در یکی از اطاق‌های بزرگ خانه سفره می‌اندازند.
پیش از هر چیز آیینه و قرآن در آن می‌گذارند و بعد هفت سین را می‌گذارند.
هفت سین عبارت است از سماق، سیر، سنجد، سمنو، سکه، سرکه، سبزه و علاوه بر هفت سین شمع و آینه و تخم مرغ بر سر سفره گذاشته می‌شود.
همچنین تخم مرغ‌ها را رنگ می‌کنند، به این صورت که آن‌ها را آب پز می‌کنند و سپس رنگ‌های شاد بر روی آن‌ها می‌زنند.
به این ترتیب یک سفره هفت‌سین زیبا و عید نوروز رنگی و شاد خواهند داشت.
از این انشا نتیجه می‌گیریم که لازم است به عید نوروز توجه داشته باشیم چراکه میراث فرهنگی نیاکان ماست.

انشا درباره عید نوروز

انشاء شماره 2

عید نوروز است و نوروز یعنی روز نو.
روزی که طبیعت نو می‌گردد یعنی از نو آغاز می‌شود، سال از نو آغاز می‌شود و روز نو دارد آغاز می‌شود.
نوروز دارد از راه می‌رسد؛ لبالب از بشارت و طراوت و تازگی و چه خوب است که ما نیز نو شویم.
صبح روز عید وقت آن است که خورشید دست از دامن تپه‌ها بردارد و به آبی آسمان آویزد؛
پس خورشید از پشت کوه سر بالا می‌آورد و به بهار زیبا خوش آمد می‌گوید.
زمستان مدت‌ها پیش با شنیدن بوی بهار از این صحرا رفته، اما امروز دیگر رد پایش نیز حذف می‌شود.
عید نوروز وقت آن است که درختان سر خویش را بالا آورند، به بهار سلام گویند و از طراوت آن بهره گیرند.
وقت آن است که پروانه چمن از پیله درآید و در نفس باد صبا سینه بگشاید.
عید نوروز وقت آن است که شادی در رگ‌های زمین و ساکنانش سوسو زند.
وقت آن است که روزی از نو آغاز شود.
امروز بهار وارد صحرا می‌شود و بر درختان شکوفه سپیدی و پاکی می‌کارد و از درختان لخت دشت عروسی زیبا می‌سازد.
در طبیعت غوغایی برپاست گویا درختان و جویبار‌ها و پرندگان خندان‌تر و شادتر از همیشه هستند.
آسمان از سر شوق می‌گرید و انگار درختان دست‌هایشان را برای گرفتن دانه‌های بازیگوش باران که از گونه آسمان می‌چکد در هوا نگه داشته‌اند. انسان‌ها نیز دل خود را نیز از کینه‌ها پاک می‌کنند و آماده می‌شوند تا در فصلی تازه، بر شاخه‌های زندگانی شان، عشق و مهر و مهرانگیزی، جوانه بزنند و به شکوفایی بنشینند.
عید نوروز چه فرح‌بخش هوایی دارد، بوی عجیب و مست کننده‌ای مشام را قلقلک می‌دهد.
مگر فصل‌ها هم عطر دارند که بهار این‌گونه خوشبوست؟
به همین خاطر نوروز، یادآور آن است که ما مدام باید جان و جامه و جامعه خود را پاک و شاد و سرشار از انرژی و عطر خوش شور و سرزندگی نگه داریم.
نوروز، یادآور اهمیتِ دیدن و توجه کردن است.
نگاهم به خطی مشکی در آسمان می‌افتد که نزدیک‌تر می‌شود.
آیا پرندگان غزل‌خوان هستند؟
آری، دسته‌ای پرستو در آسمان پرواز می‌کنند، دستم را در هوا برایشان تکان می‌دهم و به راهی که، چون خطی منظم و زیبا در آسمان می‌کشند، نگاه می‌کنم.
در نوروز باید چشم‌ها را باز کنیم و زیبایی‌ها را ببینیم.
گوش‌ها را باز کنیم و آواز پرنده‌ها را بشنویم.
دریچه دل‌ها را باز کنیم و انسان‌ها و پرندگان و طبیعت را دوست بداریم.
صدای شادی کودکان در همه‌جا پیچیده و خروشان فریاد می‌زنند، صدای شادی‌شان گوش را نوازش می‌دهد.
فقط شادی و سرور را در نگاه مردمان می‌خوانم، چون همه صدای پای عابری را می‌شنوند که لهجه آشنا دارد با لبخندی بر روی لبانش و سرخی صورتش، رهگذری که با آمدنش فقط می‌خواهد خنده و خوشنودی هدیه دهد.
بله بهار زیبا آمده با تمام سرسبزی، با تمام شکوه و با تمام جذابیت‌هایش و با عید نوروز که هدیه اوست به ما. بهارا خوش آمدی.

انشا عید نوروز 1397 |متن انشا و خاطره نویسی درباره عید نوروز 97

انشا درباره عید نوروز شماره 3

چند روزی از باز گشایی مدارس در سال جدید، می گذشت. موضوع انشای ما: «توصیف عید نوروز در خانواده ی خود». فروردین 1358، سوم راهنمایی. دبیر ادبیات مان از لیست دفتر خود، چند نفر از دانش آموزان را یکی یکی صدا کرد. انشای خود را به ترتیب خواندند. بدون هیچ عکس العملی از سوی ما، با اشاره سر معلم، جای خود می نشستند. حبیب … اجازه ی خواندن انشای خویش را گرفت!. چند نفری گفتند: آقا بخوند. آقا اجازه، بذارید بخوند. یکی دیگر را صدا زد!. بعد از خواندن او، حبیب دوباره اجازه گرفت؟!. این بار همه با اصرار میل به خواندن انشای او داشتند. شاید برخی انشا ننوشته بودند. بسیاری از ما نیز سعی در نخواندن انشاهای بی کیفیت مان داشتیم. آخر رضایت داد. با اشاره ی سر و چشم خود، حبیب را به سوی تخته سیاه فرا خواند.

پای تخته رفت. دفتر خود را گشود. خواند: به نام خدا، توصیف عید نوروز در خانواده ی ما، نوروز، بدترین روز! همه خندیدند.

معلم: ساکت، این شروع انشایی است که اصرار به خواندنش داشتید!. بخون.

دوباره شروع کرد: نوروز، بدترین روز. روزی که من و دو برادرم شب تحویل سال را در خانه ی همسایه به صبح رساندیم. آخر آنان به مسافرت رفته بودند. کلید خانه ی خود را جهت مواظبت، به ما دادند. این شد که پدر ما سه نفر را روانه ی خانه ی همسایه کرد. تنها کاری که با شوق و ذوق پذیرفتیم. آخر مشاهده ی اسباب و اثاثیه آنان، دیدن برنامه های، تلویزیونی که نداشتیم و خوابیدن در رختخواب های گرم و نرم برایمان تازگی داشت!. بماند که مادر هی سفارش به عدم ریخت و پاش می کرد!. خدا می داند او هم در دلش چقدر حسرت زندگی آنان را می خورد.

صبح عید وقتی به خانه بر گشتیم. بقچه حمام پدر گوشه ی اتاق بود. (خنده ی بچه ها) گویا نبود ما راحتی خیال آنان بود!. مادر، کنار اتاق مشغول وصله کردن شلوار برادرم بود. سراغ پدر را گرفتیم؟. فهمیدم، که به صحرا رفته. آبیاری باغ حاج عبدالعظیم بهاری! که هم حاجی بود و نامش بزرگ و بهاری نیز. کارهای باغ سر سبز و بزرگ او را، گدا گشنه هایی چون پدرم باید انجام دهند!. دلخوشی عیدمان رفتن به دیدن پدربزرگ بود. خوردن آجیل و شیرینی قرابی و گرفتن عیدی. که امسال او نیز به دیار حق رفته بود. مثل هر روز پا به کوچه گذاشتم. مردان و زنانی با بوی خوش، لباس های نو به تن داشتند. بچه های شان نیز لباس های عید پوشیده و همراه آنان یا به کول شان بودند.

حمید و علیرضا از بچه های محله لب کوچه ایستاده بودند. هر دو کت و شلواری نو به تن داشتند. حمید گندم برشته می خورد. رضا در دهانش گزی می جوید!. داشت اولین عیدی دریافتی از پدرش را نشان می داد. حسرت لباس هایشان را میخوردم. دلم گندم برشته می خواست. دهنم از ملچ ملچ خوردن گز، آب افتاده بود!. انگار از پدرم عصبانی شده بودم که یه جای دادن عیدی، روز عید آبیاری باغ دیگران را می کرد!. اول خیابان، جمشید بساطی پهن کرده و آبی آلو می فروخت. انگار او نیز از هیاهوی عید باستانی، فقط نامی باستانی برایش برگزیده بودند!. بیچاره تحمل تمسخر شعرهای بچه ها را از دست داده بود. وقتی داد می زد: «آبیه ست و آبی آلو.» یکی جواب می داد: «آبوش کرنه چیه»(1)و اونم با عصبانیت جواب می داد…. و روز عید و فحش و دعوا و کتک و کتکاری و اشک های جمشید.

انشاء و مقاله عید نوروز/ تاریخچه عید نوروز باستانی +تصاویر

انشا در مورد عید شماره چهار

صبح می شود وقت آن است که خورشید دست از دامن طبیعت بردارد وبه گیسوی سحر آویزد.شب کم کم دامن خود را از کوچه ها جمع می کند.زمستان مدت هاپیش از این صحرا رفت اما انگار رد پایش بر آسمان باقی مانده است که اکنون آسمان اینگونه زنگار گرفته است…

وقت آن است که کم کم بهار از راه برسد،درختان در خود فرو رفته اند،وقت آن است که سر را بالا آورند وبه بهار سلام گویند و از طراوت آن بهره گیرند.

وقت آن است که پروانه ی چمن از پیله درآید و در نفس باد صبا سینه بگشاید،وقت آن است که شادی در رگ های دشت سوسو زند…وقت آن است که روزی از نو آغاز شود،امروز بهار وارد صحرا می شود و بر درختان شکوفه ی سپیدی و پاکی می کارد و از درختان لخت دشت عروسی زیبا می سازد.

لکه ی سرخ غروب از گوشه ی آسمان پاک می شود که خورشید از پشت کوه سر بالا می آورد وب ه بهار زیبا خوش آمد می گوید… در جنگل غوغایی برپاست نمی دانم چرا درختان از خواب زمستانی بیدار شده و با هم زمزمه کنان حرف می زنند گویا خندانتر و شادتر از همیشه اند آسمان از سر شوق می گرید انگار درختان دست هایشان را برای گرفتن دانه های بازیگوش باران که از گونه ی آسمان می چکد در هوا نگه داشته اند چه هوایی است بوی عجیب و مست کننده ای مشامم را قلقلک می دهد و مرا به بازی می گیرد، نمی دانم از کجاست ولی انگار با من قایم باشک بازی می کند و خودش را به من نشان نمی دهد،نگاهم به خطی مشکی در آسمان می افتد نزدیکتر می شود فکر کنم دسته ای پرستو در آسمان پرواز می کنند، دستم را در هوا برایشان تکان می دهم و به راهی که چون خطی خمیده و پرپیچ و خم در قلب جنگل کشیده شده به کنار رودخانه می رسم که بچه های شیطان آب در آن بازی می کنند ،صدای شادیشان در جنگل پیچیده و خروشان فریاد می زنند، صدای چهچجه بلبلان گوشم را نوازش می دهد، کم کم شب از راه می رسد و آسمان گیسوی سیاه زیبایش را با پنس هایی از جنس ستاره و چلچراغی از جنس ماه به من نشان می دهد ،امشب آسمان مهتابی است چهره ی ماه را به تمامی می نگرم ولی نمی توانم سخنانش را بشنوم فقط شادی و سرور را در نگاهش می خوانم اینک صدای پای عابری خسته را می شنوم صدایی آشنا با لبخندی بر رو ی لبانش و سرخی صورتش ،رهگذری که با آمدنش فقط می خواهد خنده ی زیبا را به همه هدیه دهد،بله بهار زیبایم تو آمدی با تمام سرسبزی با تمام شکوه و با تمام جذابیت هایت، بهار من خوش آمدی

انشا درباره عید نوروز شماره پنج

بهار یعنی شکوفایی ،طراوت سرزندگی، بهار فصل رویش و سرسبزی در راه است وقتی برسد مانند مادری مهربان دست نوازش بر سر گلها و گیاهان می کشد و آنها را مانند کودکی شاداب و سرزنده می کند،بهاری مادری است مهربان که همه منتظر آمدنش هستند وقتی برسد طبیعت دوباره زنده می شود و جان می گیرد

بهار که می رسد همه شادابتر از روزهای قبل به کارهای روزانه مشغول می شوند شاخه های خشک درختان جان تازه می گیرند و گلها چون نوزادی کوچک متولد می شوند و به طبیعت حال و هوایی دوباره می بخشند،رودها با جوش و خروش از میان طبیعت می گذرند و با گلها و گیاهان به سلام و احوال پرسی می پردازند

حال با هم این شعر را که نوید آمدن بهار است می خوانیم

بوی باران….بوی سبزه…بوی عید…

شاخه هابی شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید ،برگ های سبز بید

عطر نرگس …رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش بحال روزگار…

انشا درباره عید نوروز شماره شش

اینبار بهار می خواهد با کوله باری از سبزی،طراوت و خاطرات دیرینه ای که یکسال انتظارش را می کشیدم پابه جهان بگذارد ،بهار می خواهد بیاید و من باید در قلبم خانه تکانی کنم، تمام کینه ها را از روی پرده های امید قلبم بشویم و با دستمال صبوری بر روی کتابی که پراز محبت های سرد شده است بکشم تا غباری از دشمنی و جنگ و جدال باقی نماند و پرنده ی اسیر قلبم را از قفس آزاد کنم.

بهار می خواهد با تیرکمان محبت،تیر مرخصی دادن به زمستان را بزند و زمستان باید کوله باری که سراسر سردی و قطره های مروارید ی بود را بردارد و به انتظار سال دیگر بماند ،کتاب سرنوشت زمستان را در گوشه ای از صندوقچه ی قلبم می گذارم و قفلی محکم بر آن می زنم ، کلاف زندگی ام را با بهار ،با چهچه بلبلان و پروار پروانه های زیبا و رنگارنگ می بافم ،با مداد طراوت تخته ی قلبم را با کلمه ای به نام بهار آشنا می کنم و بر روی دفتر خاطرات زندگی ام با خودکار عشق و علاقه کلمه ی بهار را می نویسم ، چتر اندوه را می بندم و به امید آمدن بهار از جاده ی عاطفه می نشینم ،گویی نسیم ملایم اکنون چهره ام را نوازش می کند و طنین زیبایش در گوشم نواخته می شود ،خیاط ماهری می خواهد لباسی برای دنیا درست کند لباسی با گلهای رنگارنگ ،آنگونه که من دوست دارم.

انشا درباره عید نوروز شماره هفت

چراغ کلبه ی قلبم را با مهربانی روشن می کنم و پرچین های آن را با عطر و بوی بهار معطر می کنم

اینک همه با هم به استقبال بهار می رویم

بهار با کوله باری از بوی گل و ترانه ی شادمانی خاک در راه است .آسمان با آمدن بهار گونه ی زمین را تر می کند ونسیم بهاری بوی خوش بهار را پراکنده می سازد . پرندگان از سر شوق به بازی و خنده های کودکانه شان ادامه می دهند . خوشا بحال دشت ها و سبزه زارها که طعم شیرین بهار را از صمیم قلب حس می کنند خوشا بحالشان که معجزه ی باران را می فهمند،خوشا به حالشان که دست های شفابخش و مهربان بهار را در دست می گیرند و پیشانی تبدار زمین را با همه ی سبزی و عطر دل انگیزش می بینند .این بهار است که زیبایی و خوش رنگی را نه تنها به گونه ی گلها که به همه ی جهان هدیه داده است اوست که وقتی می رسد صدای پایش زمین و زمان را پر می کند و شکوفه ها و گیاهان به احترامش برمی خیزند و رودها هلهله کنان جاری می شوند .

آری این همان فصل جوشش و رویش است ؛فصل زندگی و حرکت،فصلی که باید از آن با تمام رنگارنگی اش یکرنگی را بیاموزیم و حس زندگی را هم چون بهار متولد کنیم و بهاری زیباتر بیافرینیم

پس بیایید با یکدیگر سخاوت را از بهار بیاموزیم و به قول سهراب سپهری امسال بهار را بفهمیم

امیدوارم سلامت،سروری،سیادت،سعادت،سبزی و سرزندگی هفت سین سال 96 زندگی تان باشد

انشا درمورد عید نوروز شماره هشت

این روزها تپش قلب ثانیه ها تند تر از همیشه است ولحظه ها جامه ی شیرینی ومهربانی را به تن کرده اند واز پی هم می گذرند.پنجره را گشودم! نسیمی خنک وزید،کمی موذیانه بوداما دلنشین،نسیمی با عطری دل انگیز،عطری آشنا،عطری که خاطراتی به یادماندنی وحسی دلنشین را در ذهن ها ترسیم می کند،عطری که خبر از عشق و مهربانی می دهد…آری!بوی بهار به مشام می رسد…

این روزها هرجا که نام بهار را می شنوم،گویی قلبم با آبی سرد و گوارا آمیخته می شود وآن قدرغرق رؤیای بهاری ولحظه هایی که با عشق ومهربانی تزیین شده اند،می شوم که چشمانم از تلألؤ مروارید های شادابی وطراوت، متبلور می شوند.آری بهار،این آشنای زیبا،این تپش قلب ثانیه ها،این آغاز خلقت واین فصل عشق و معرفت در راه است.روح در این فصل زاده شده است وعشق در نوروز سرزده ونخستین بار آفتاب در نخستین نوروز طلوع کرده وزمان با آن آغاز شده…

آری دراولین روز بهار سبزه ها روییدن را آغاز کرده اند،رودها جاری شدن،پرنده ها پرواز کردن،شکوفه ها سرزدن،جوانه ها شکفتن وزیبایی طلوع کردن را…

واین یعنی بهار….

وحال زمستان!

دیگروقت آن است که سرمایت را به دست باد هایت بسپاری وسپیدی برف هایت را از صحنه ی طبیعت برداری…

ومن! خاطرات زیبایت را در صندوقچه ی برفی ام بگذارم.

ووقت آن است که خود را برای بهاری سبز ودل انگیز آماده کنم،قلبم را خانه تکانی کنم وروحم را با آب گوارای بخشش الهی بشویم وبعدعشق را در آن سرمشق کنم…

همراه با بهاری که میرسد از راه….

منبع : https://www.mizanonline.com و https://vista.ir/

مجله خبری دکتر سلامی

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

سه × یک =